تبليغاتX
انگاره ها
 

جادو شده ام به طلسم آبی سکوت تو

رهگذر دوست داشتنی

                   عاشقت می شوم دست آخر

به فریب همین حرفهایی که نمی زنی با من

جادو شده ام

به طلسم آبی سکوت تو

وقتی از بی نشان ترین دور دست آمدی

بدون زین و اسب و سبد،

مهربان بودي

و من ،

از ميان تمام خدايان زمين

به آفريدگار تو

و آيه هاي مقدس چشمانت

                           مومن شدم!

اما،تنها گمان اشتباه تو اين است؛

باور نمي كني عاشقت شده ام آخر...

                               


 

نوشته شده توسط .... در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 8:40 موضوع | لینک ثابت


پيانو زندگي

گاهي، مي شود از همۀ گذشته، گذشت

از همۀ آيندۀ هم،

پابند ِ همين لحظه شد كه تو را،

و آهنگ قدم هاي تو را،

با نوبرانه ترين نت هاي موسيقي مي سرايد

و مي شود زندگي را دزديد

و مثل سهراب به دنبال سايه بود

و در متن آسمان هاي لاجوردي پرنده شد

و عبور كرد ... عبور ... عبور ...

 

گاهي يعني، هر روز ... يعني، هميشۀ اوقات

 

                                   


 

نوشته شده توسط .... در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت


نامه ی خداحافظی

پري نازنينم ! سلام
شب سردي ست
سرشار از مهر و مه
شبيه شبي كه تو را داشت
و به خورشيد دل نبسته بود
شبي كه روي لبانت نوشت ياس
وبوي دهانت دوستت دارم بود فقط
چقدر براي ستاره ها هورا كشيديم
چقدر عاشق بوديم
چقدر خوشبخت.
با دردي به دنيا آمدم كه زود تر از شناسنامه بزرگم كرد
پشت همه ي نگاه ها را
تا آسمان دنبال كردم
چقدر خواب خيابان هاي بهشت را ديدم
تا تقويم شبهاي باراني را،
همه به نام تو ورق زدم.
تو كه فرشته درياهاي شيرين بودي
واز جهنم آدمها گرفتي ام.
قلبمان بزرگ بود ،
اما براي دوست داشتن
وقت زيادي نداشتيم.
گفتم يادت باشد من دلم زود مي گيرد
مثل آهوي بي پناهي كه از تشر زمستان مي ميرد
و تو مثل اعدامي شب آخر در حدقه هايم خشكيدي
چه مي دانستيم كه اين چهار راه خون و لاشه
مسافرانش را تنها مي كشد
و آسمان هميشه رنگ غروب مي گيرد
غروبي كه تو را در حرير گريه اش گرفت و
به باد سپرد
پريان دريايي
سياه و سوگوار برخاستند
وكسي نبود شانه هاي لرزان مرا
در دستهايش بگيرد
تازه دانستم
آن زن كه قلبش زير پا له ميشد
من بودم

تمام شبهاي شهر را مي تكانم
همه جا چشم هاي تو از سر شاخه هاي شب
روبه رويم مي افتاد
بوي پيراهن و گريه ي غروب آخر
و درختي كه از تنهايي من
بارور بود
شبانه هايي كه آفتاب
از هيچ پنجره اي لب به قصه نمي گشود
و جز صداي خداحافظي
چيزي نفس نمي كشيد
شبگردي
لاشه ي سنگيني با خود مي كشيد
در سمفوني رود خانه شست و شو مي داد
و روبه ستاره ها مرثيه مي خواند
ساليان سياه مي گذرد
و پريان دريايي
هنوز قصه زني را به گوش هم مي خوانند
كه هر پنج شنبه
قلبش را در آبهاي خوني غروب
تازه مي كند
هنوز هم خواب خيابانهاي بهشت را مي بيند
و ديوانه و بيمار با خود تكرار مي كند:
خداحافظ
خداحافظ
پري زيباي غروب پنج شنبه


 

نوشته شده توسط .... در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت


راز

يك روز صبح،

در ميان سطرهايم،

پيدا مي كنند مرا

با نامه اي كه

براي تو نوشته ام.

براي تو نوشته ام؛

« كار از كار گذشته بود ديگر،

چشمهايم راز نگه دار نبودند!»

 

                                   


 

نوشته شده توسط .... در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت


تو را من لینک خواهم کرد

 
سحر گاهان که در خوابی

تو را من لینک خواهم کرد

به بقال محل هم لینک خواهم داد


به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

سحر گاهان که در خوابی من هم خواب خواهم دید

مرا هک کن

خیالی نیست دوباره آی دی از نو

و روز از نو

تمام شب به روزم من

و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

وبا فیلتر شکن یک روز

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

علیرضا قزوه


 

نوشته شده توسط .... در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت


نباشم

آسمان تو/زمین تو
آبی تو /سبز تو
شب تو/روز تو
تاریکی تو/ نور تو
من بی تو؟
کجای این لحظه های سنگین بایستم
که پایم نلرزد؟

                         


 

نوشته شده توسط .... در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting