توی این کابوس درد رویای مهربونمی
نوشته شده توسط .... در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت
فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل ِ در به در!
با بی قراری ٍ ابرهای بارانی...
باور کن به دیدار ِ اینه هم که می روم،
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
نوشته شده توسط .... در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 8:46 موضوع | لینک ثابت
شب خیابان مثل من است
هر از گاهی خاطرهای بیاحتیاط میگذرد
دلم یک تصادف جدی میخواهد
پر سر و صدا
آمبولانسها سراسیمه شوند
و کار از کار بگذرد...
نوشته شده توسط .... در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت
دردِ غریبی عبور می کند امروز
حتی از استخوان هایم
که گمان نمی برم اینگونه هرگز
زخمی اذان گفته باشد
به هیچ کس
نوشته شده توسط .... در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
هنوز دست هایم
در دست های تو بود
که باران بارید
تو رفتی چتر بیاوری
و من هنوز که هنوز است
روی این نیمکت
منتظرم
که یا باران بند بیاید
یا تو با چتر
یا تو بی چتر
فقط برگردی

نوشته شده توسط .... در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
گاه
با خود می اندیشم ؛
باید دم تمامی سرابها را داشت
تا خیال آب را از ما پس نگیرند!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY